أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

332

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

آه از آن ساعت كى دوزخ گويد اى مالك بگير * مشركان و ظالمان و عاصيان رازى من آر من بگويم حال خلقان چون بود آن روز حشر * باز كن تو گوش هوش و بشنو اين را « 1 » ياد دار اين يكى باشد شقى و آن دگر باشد سعيد * آن يكى در تاب نور و آن دگر در سوز نار اين يكى گريان به چشم و آن دگر خندان بلب * اين يكى در درد هجران و ان يكى در وصل يار آن يكى با عيش و شادى آن دگر بر رو كشان « 2 » * اين يكى بر پا پياده و ان يكى گشته سوار اين يكى را رو چو ماه و آن يكى را روسياه * اين يكى شادى كنان و آن دگر « 3 » غمگين و زار اين يكى اندر سراى اشقيا گيرد مقام * وان دگر اندر بهشت جاودان يابد « 4 » قرار اين يكى گويد فتادستم ، به فضلت دست « 5 » گير * وان دگر گويد خدايا توبه كردم زينهار [ 80 الف ] اين يكى گويد به لاوه مر مرا رسوا مكن * وان دگر گويد بسوزم پرده‌ها را بر مدار عاصيا دانى تو حال خويشتن در روز حشر * تا چه گيرى تو ز فعل زشت خويش اندر كنار

--> ( 1 ) - باز كن تو گوش و بشنو مر ترا آن . . . ( 2 ) - اين يكى با راستان و آن يكى با روكشان ( 3 ) - يكى ( 4 ) - گيرد ( 5 ) - در متن : به فضلت دستم